November 2011
3 posts
Eyes Wide Shot →
حکایت مردم ما این بود که یک وقتی دیگر خسته شدند از شنیدن و دیدن. دستشان را گذاشتند رو گوش‌هایشان… پلک‌هایشان را هم محکم روی هم فشردند… اما نشد… نمی‌شد. وضع آنقدر خراب بود که با چشم و گوش…
Nov 26th
داستان ترسناک خوکچه‌های هندی که برای من نیز در حال... →
وحشت‌زده‌ام… درست به مانند خوکچه‌ای هندی که تازه از خواب پریده و از درون قفسنفس‌نقس‌ زنان به دانشمند می‌نگرد که گریان در میان آزمایشگاه می‌چرخد و اسناد پژوهش را پاره…
Nov 17th
دل مشغولی‌های من →
من روزها و شب‌های متمادی است که به اختراعاتی که در آینده خواهم کرد،‌ می‌اندیشم. اینکه دستگاهی بسازم تا به راحتی پشت آدم‌های تنها را به بهترین نحو کیسه بکشد. طوری که هیچ جای کثیفی…
Nov 16th